تاکسی و حکایتهاش

خرید بک لینک
بچه که بودم بعضی وقت ها بابامو نگاه میکردیم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود... حسابی به این کارش می خندیدم چون می گفتم ما که هم جارو داریم هم جارو برقی چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم یهو به خودم اومدم دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم صندلی عقب تاکسی نشسته بودم.یه خانومه هم با بچش جلو نشسته بود. رهرو شب ها...زفاف دل...

ما را در سایت رهرو شب ها...زفاف دل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:09

صفحه بندی